آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
شاید شسته شوند، تا بار دیگر زندگیــــــ قلب من را با خود ، راهی دریا کن. حسِ من را دریاب، قلب من را حس کن؛ شعرک من کال است تو بیا ، یا اینکه ، پخته اش با غم کن هر چی خواهی می کن لیک جانا یک روز در شبی یا صبحی ، یا که ظهری مرموز مشتِ من را وا کن، قلب من را با خود، راهی دریا کن. قابلـــــ توجه آنهاییـــــ که از ساز مخالفـــــ زندگیــــــ " باد بادکـــــ تو میتوانیــــ ، کافیستــــ و چیزی جز فریب خوردگان دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود کاش همان کودکی بودیـــــــــــم که حرف هایـــــــــــــش را از نگاهـــــــش می توان خواند اما اکنون اگر فریـــــــــــاد هم بزنیـــــــــم کسی نمی فهمد و … و دل خوش کرده ایـــــــــــم آری ،
بچه بودیــــــــــــــم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ایــــــــــــم از چشم هایـــــمان می آید ! بچه بودیــــــــــم دل دردها را با هزار ناله می گفتیـــــــــــم ! همه می فهمیــــــدند … بزرگ شده ایــــم … درد دلمان را به صد زبان ، به کسی می گوییـــــــــم … و هیچ کس نمی فهمد ! باز بارانـ ❤ بی ترانه ....باز باران با تمام بی کسی های شبانه من به پشتـ ❤ شیشه تنهایی افتاده نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند کجای اشک یک بابا نمی دانمـ❤ چرا مردم نمی دانند یاد آرم روز بارانـ❤ را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد مادرم افتاد...مادرم ❤ در کوچه های پست شهر آرام جان می داد بشنو از من کودک من و باران منـ❤ و تو درد و غم دارد که این عدل زمینی ، عدل کم دارد.
دیشب برف آمد✖ خدا به همراهی برف✖ به روی زمین آمده بود. به در✖ خانه ی من آمده، در زد.باز کردم. وقتی دیدم اوست تعارف کردم ✖به داخل خانه بیاید. داخل شد.نشست.✖ سردش بود.شومینه را پر از چوب کردم. چایی را در دستان سردش گذاشتم ولی✖ بیشتر از دستانش✖ چشمهایش احساس سرما به من مینمایاند. چشمهایش غم بزرگی را به دوش✖ میکشیدند. ✖شاید دلیلش زمینی شدن بود. شاید هم در مسیر خانه ی من آن زنـ✖ همسایه را دیده بود که برای سیر کردن شکم فرزندانش، خودفروشی میکند. شاید همـ✖ آن مرد سر کوچه را دیده بود که تنها سرپناهش کارتون هایـ✖ کهنه وغذایش امید به✖ اسراف همسایه ها در سطل زباله است. نمیدانم ولی هر چه بود نتوانست بغض چشمهایش را رو به چشمان منـ✖ بگیرد. شانه اش را فشار دادم و از او خواستم✖ برویم روی نیمکت همیشگیمان که روز اول همدیگر را آنجا دیدیم برویم. همان روز ✖ برفی من و او روی یک نیمکت پر از برف رفتیم و به حال همه ی بد خط نویسی های من✖و همه ی پشیما✖ ن نویسی های او گریه را سهم گونه های خودمان کردیم. نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
چشمـــــــ های ما نیاز داشته باشـند که گاهیـــــــ با
اشکـــــ هایمانـــــ
را با نگاه شفافـــــــــ تری
ببینیمــــ ...

![]()
و باد مخالفـــــ
و جریانــــــ ناموافقــــــ 
میــــــ نالند و نا امیــدند :
زمانیـــــ اوجــــ
میگیرد که با باد مخالفـــــ
روبرو شود ... "
اراده و تلاشـــــ کنیـــــ ،
امیــــــــد به خدا
با ماستــــ ...![]()

زنگار غفلت بر قلب
هایمان می نشیند
سراب نیست
سرابی که بارها از سوی
آزموده شده
خدایا
...........................
لازم است
با تو حرف بزنم ...
می دانم در
بیابان دنیا گم شده ام
پس ای مهربان
، راه را نشانم بده
و در این مسیر همراهم باش و یاری ام کن
![]()
سکوت پُر بهتر از فریــــــــــاد تو خالی ست ! ![]()
دنیا را ببـــــــــین …![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چکـ ❤ غم
باز ماتم ...
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسیـ ❤ زیباست ....
که آن کودکـ❤ که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست ❤ ...نمی فهمم ....
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه بارانـ ❤ به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ....نمی دانم ...
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنجـ ❤ این دلهاست
کجای مرگـ❤ ما زیباست ❤ ...نمی فهمم ....
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای❤ـ نان ...
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود...نمی دانم...کجــــای این لجـــــن زیباست....
پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست...و آن باران که عشق دارد فقط جاریست❤ برای عاشقان مست...
❤ خدا هم خوب می داند❤ 





گريه كن ... گريه قشنگه ![]()
گريه سهم دل تنگه ![]()
گريه كن گريه غروره ... مرحم اين راه دوره ![]()
سر بده آواز هِق هِق ... خالي كن دلي كه تنگه ![]()
گريه كن ... گريه قشنگه ![]()
بزار پروانه احساس ... دلتو بغل بگيره ![]()
بغض كهنه رو رها كن ... تا دلت نفس بگيره ![]()
نكنه تنها بموني ... دل به غصه ها بدوزي ![]()
تو بشي مثل ستاره ... تو دل شبا بسوزي![]()










آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد
و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده ![]()
![]()
گفت:"بيا عشق، من تو را خواهم برد."عشق آن قدر
خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد![]()
![]()
را بپرسد و سريع خود را داخل قايق وانداخت و جزيره
را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه ![]()
![]()
خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را
نجات داده بود،چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد ![]()
![]()
![]()
"علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي
ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟علم![]()
پاسخ داد: "زمان"عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او
چرا به من کمک کرد؟"علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:![]()
![]()
![]()
"زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق
است."گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار![]()
کند، برآنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی
غم در بغل میگیرند بسیارطولانی و بر آنها که به![]()
![]()
![]()
سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما برآنها
که عشق میوزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست![]()
چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي
عشق را متجلي سازد...........؟![]()
![]()




| Design By : Pars Skin |




