تبليغاتX
ღ♥ღஜچشمـــ های خیــ ــسஜღ♥ღ

ღ♥ღஜچشمـــ های خیــ ــسஜღ♥ღ

آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

         

   تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com                

شاید چشمـــــــ های ما نیاز داشته باشـند که گاهیـــــــ با اشکـــــ هایمانـــــ

شسته شوند، تا بار دیگر زندگیــــــ را با نگاه شفافـــــــــ تری ببینیمــــ ...

 فونت زيبا ساز    فونت زيبا ساز  فونت زيبا ساز  فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز   فونت زيبا ساز

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 16:28 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|

 مشتِ من را وا کن؛

قلب من را با خود ، راهی دریا کن.

حسِ من را دریاب،

قلب من را حس کن؛

شعرک من کال است

تو بیا ، یا اینکه ، پخته اش با غم کن

هر چی خواهی می کن

لیک جانا یک روز

در شبی یا صبحی ، یا که ظهری مرموز

مشتِ من را وا کن،

قلب من را با خود، راهی دریا کن.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:49 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|

 

قابلـــــ توجه آنهاییـــــ که از ساز مخالفـــــ و باد مخالفـــــ و جریانــــــ ناموافقــــــ

                               زندگیــــــ میــــــ نالند و نا امیــدند :

" باد بادکـــــ زمانیـــــ اوجــــ میگیرد که با باد مخالفـــــ روبرو شود ... "

                     تو میتوانیــــ ، کافیستــــ اراده و تلاشـــــ کنیـــــ ،

                                  امیــــــــد به خدا با ماستــــ ...


 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 22:41 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|

        وقتی آنقدر

در زندگی مادی غرق میشویم که


               زنگار غفلت بر قلب هایمان می نشیند


                    و از آسمان غافل می شویم


                            تصورمان  از خوشبختی


            متفاوت از واقعیت  آن می شود

 و چیزی جز سراب نیست 
                     سرابی که بارها از سوی  

                                فریب خوردگان آزموده شده

خدایا ...........................



              لازم است با تو حرف بزنم ...

                                              می دانم دربیابان دنیا گم شده ام
           پس ای مهربان ، راه را نشانم بده


                            و در این مسیر همراهم باش و یاری ام کن


ای مهربانـ ترین مهربانان عالم ...

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 18:50 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|

دیروز شیطان را دیدم.

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌

هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی

می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم

می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن

کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.

نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور

من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو

زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.

اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما

شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا

این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را

برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب

بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه

عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا

گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم.

تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.

عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

 آن وقت نشستم و های های گریه کردم.

اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم

 را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:34 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|

کاش همان کودکی بودیـــــــــــم که حرف هایـــــــــــــش را از نگاهـــــــش می توان خواند

اما اکنون اگر فریـــــــــــاد هم بزنیـــــــــم کسی نمی فهمد و …

و دل خوش کرده ایـــــــــــم که سکوت کرده ایــــــــــم .  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

آری ،
سکوت پُر بهتر از فریــــــــــاد تو خالی ست ! 
دنیا را ببـــــــــین …

بچه بودیــــــــــــــم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ایــــــــــــم از چشم هایـــــمان می آید !

بچه بودیــــــــــم دل دردها را با هزار ناله می گفتیـــــــــــم !  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

همه می فهمیــــــدند …

بزرگ شده ایــــم … 

درد دلمان را به صد زبان ، به کسی می گوییـــــــــم …

و هیچ کس نمی فهمد !   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

leila-diyakoleila-diyakoleila-diyakoleila-diyako   leila-diyako

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 20:22 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|

باز بارانـ  بی ترانه ....باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چکـ  غم
باز ماتم ...

من به پشتـ  شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسیـ  زیباست ....

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودکـ  که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست  ...نمی فهمم ....

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه بارانـ  به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ....نمی دانم ...

نمی دانمـ  چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنجـ  این دلهاست
کجای مرگـ  ما زیباست  ...نمی فهمم ....
 

یاد آرم روز بارانـ  را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برایـ نان ...
 

مادرم افتاد...مادرم  در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود...نمی دانم...کجــــای این لجـــــن زیباست....

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست...و آن باران که عشق دارد فقط جاریست  برای عاشقان مست...
 

و باران منـ  و تو درد و غم دارد


 خدا هم خوب می داند 

 

که این عدل زمینی ، عدل کم دارد.

leila-diyakoleila-diyakoleila-diyakoleila-diyako   leila-diyako

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 13:54 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.comگريه كن ... گريه قشنگه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.comگريه سهم دل تنگه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.comگريه كن گريه غروره ... مرحم اين راه دوره تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.comسر بده آواز هِق هِق ... خالي كن دلي كه تنگه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.comگريه كن ... گريه قشنگه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.comبزار پروانه احساس ... دلتو بغل بگيره تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.comبغض كهنه رو رها كن ... تا دلت نفس بگيره تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.comنكنه تنها بموني ... دل به غصه ها بدوزي تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.comتو بشي مثل ستاره ... تو دل شبا بسوزيتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar22.com

leila-diyakoleila-diyakoleila-diyakoleila-diyako   leila-diyako
 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 12:12 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|


 

 دیشب برف آمد

خدا به همراهی برف به روی زمین آمده بود.

به در خانه ی من آمده، در زد.باز کردم.

وقتی دیدم اوست تعارف کردم به داخل خانه بیاید.

داخل شد.نشست. سردش بود.شومینه را پر از چوب کردم.

چایی را در دستان سردش گذاشتم ولی

بیشتر از دستانش چشمهایش احساس سرما به من مینمایاند.

چشمهایش غم بزرگی را به دوش میکشیدند.

شاید دلیلش زمینی شدن بود.

شاید هم در مسیر خانه ی من آن زنـ همسایه را دیده بود که برای سیر کردن شکم

فرزندانش، خودفروشی میکند.

شاید همـ آن مرد سر کوچه را دیده بود

که تنها سرپناهش کارتون هایـ کهنه

وغذایش امید به اسراف همسایه ها در سطل زباله است.

نمیدانم ولی هر چه بود نتوانست  بغض چشمهایش را رو به چشمان منـ بگیرد.

شانه اش را فشار دادم  و از او خواستم برویم روی نیمکت همیشگیمان که روز اول

همدیگر را آنجا دیدیم برویم.

همان روز برفی من و او روی یک نیمکت پر از برف

رفتیم و به حال همه ی بد خط نویسی های منو

همه ی پشیما ن نویسی های او گریه را سهم گونه های خودمان کردیم.
 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 13:19 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|

          

 

                                               

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

leila-diyakoleila-diyakoleila-diyakoleila-diyako   leila-diyako

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 12:2 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|

 

 



                                 آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد


و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده

گفت:"بيا عشق، من تو را خواهم برد."عشق آن قدر

خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد

را بپرسد و سريع خود را داخل قايق وانداخت و جزيره

را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه

خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را

نجات داده بود،چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد

"علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي

ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟علم

پاسخ داد: "زمان"عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او

چرا به من کمک کرد؟"علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:

"زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق

است."گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار

کند، برآنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی

غم در بغل می‌گیرند بسیارطولانی و بر آنها که به

سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما برآنها

که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست

چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي

عشق را متجلي سازد...........؟

leila-diyakoleila-diyakoleila-diyakoleila-diyako   leila-diyako

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 12:36 توسط ღஜღ றДrzi jOon ღஜღ|


آخرين مطالب
»
»
»
» خدایا
» غرور
» کودکی
» باز باران بی ترانه
» گریه کن
» خدا
» واژه های خیس
Design By : Pars Skin